تبليغاتX
اولین وبلاگم

اولین وبلاگم

بدون شرح

2 سال گذشت
2 سال از روزی که تصمیم گرفتم برای خودم وبلاگی داشته باشم
زمان خیلی زود میگذره توی این دوسال وبلاگم شاهد خیلی چیز ها بوده
چیز های که شاید الان یادم نباشه توی دل وبلاگم میشه پیداشون کنم
روزهای خوب و بد شادی و غصه هر دو کنار هم
نمیدونم سال دیگه  هستم یا نه
نمیدونم توی سال دیگه قراره چه اتفاقای بیافته
ولی خوب امروز تولد  اولین وبلاگم
تولدت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:29 توسط شیما |


وقتی چندین سال از عمرت با رنج و درد بگذره با عذاب بگذره دیگه بعد از یک مدتی بهش عادت می کنی دیگه حتی برای خلاصی ازش تلاش نمی کنی حتی دعا هم نمی کنی.. اون وقته که  برای اینکه زندگیت از تکرار غم و درد مکرر در بیاد همش با غم نگذره دلت و با شادی بقیه خوش می کنی اگه دعائیم بکنی برای رهائی اونا از غم و درد نه خودت. انگار خودت و کاملا  فراموش کردی غرق شدی تو دنیای بقیه و خودت و به خاکسپردی زنده زنده... تازه وقتی همه میان پیشت بهت می گن ممنون که برای ما دعا کردی.. همیشه دعاهای تو برای من خوب بوده.. خدا تورو خیلی دوست داره ... لبخند می زنی خوشحال میشی ! چون احمقی... چون خبر نداری که خدا برای اینکه خوب داغونت کنه این کارو می کنه می خواد بهت بگه من اگه بخوام می تونم نجاتت بدم اما این کارو نمی کنم چون تو آفریده شدی برای عذاب...

اما توی این ته چاه  یک امید توی وجودت هنوز مونده . با خودت می گی توی این تاریکی و یاس مطلق این امید چیه که بیهوده تو دلم روشنه؟؟!

من خوب میدونم اون چیه:فقط یک سرابه پوچ و عبس ! برای اینکه خدا بتونه تو رو تا آخر بازیش بکشونه تو دلت روشن گذاشته که یک وقت زودتر از تموم شدن بازی کار خودت و نسازی . اینطوری که بازی بهش نمی چسبه مزه نمی ده. خودشم خوب می دونه کی اون کرم شبتاب مسخره رو خاموش کنه وقتی دیگه به ته خط رسیدی و جون دادی..

همینطور به حماقتت ادامه می دی ... وقتی از این کابوس بیدار می شی که می بینی سالهاست از این دنیا رفتی و فراموش شدی ... و نفهمیدی کی بازی تموم شد!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:43 توسط شیما |


سلام
امشب دوباره میخوام بنویسم ولی نمی دونم از چی یا از کجا شروع کنم
شاید  می خوام از یه دلتنگی جدید بنویسم
یا کاری که میدونم اشتباه ولی دوست دارم اون رو ادامه بدم
شاید یه اتفاق خوبه
شاید مهمترین قسمت زندگی من یا بهترینش
شاید یه اشتباه بزرگتر از اشتباه  های قبلی من
تنها کسی که می تونه کمکم کنه خودمم پس
درست فکر کن شیما همه چیز دست خودته.



+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:44 توسط شیما |


من خدا را فراموش نکردم
اما یاد هم نکردم !
و من می دانستم که خدا سر اش شلوغ بود و شلوغ نبود !

من دعا می کردم
ذکر می گفتم
اما از خدا نمی نوشتم
فکر می کردم خدا کلمه های ریز دفتر من را نمی بیند!
و اما او نوشته های من را پشت میز آبی اش یادداشت می کرد ..

من به آسمان نگاه می کردم
ستاره را می دیدم
ماه را می دیدم
خدا را می دیدم
اما وانمود می کردم که ندیدم
و خدا می خندید
و من تعجب می کردم

من بدی می کردم
و خدا خوبی های من را تحسین می کرد
و من به عکس خدا در چشم مادرم نگاه می کردم

و امروز من پشیمانم که چرا
خدا را آنگونه که بود ؛ ندیدم
و باید به صراحت بگویم :
" عذر خواهیی به خدا بدهکارم "ا

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:59 توسط شیما |


سلام
امروز سه شنبه
دیشب بارون شدیدی اومد از ساعت 1 نصف شب تا 5 صبح
با اولین رعد برق هم برق ها رفتن ما تقریبا از گرما هلاک شدیم
به نظر شما با یه بارون باید برق های شهری مثل بندر عباس که
یک ساعت برق نباشه مردم به چه روزی مافتن بره
فکر کنم با رفتن برق دیشب بندرعباس توی صرفه جوی برق
شهر اول کشور بشه
چرا وقتی ما خودمون برق نداریم برق رو به نصف قیمت
به کشورهای دیگه میدن
از قدیم گفتن چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام ست

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 15:38 توسط شیما |


سلام
عجب روزی بود امروز
صبح که از خواب بیدار شدم سرتاپا وجودم استرس بود (از درس نخوندن)
منتظر بودم ساعت 2 بشه زمان خیلی دیر میگذشت نمیدونستم توی این مدت چکار کنم
با هزار بدبختی و بلاخره ساعت 2 شد
من که انگار میخواست برم بیک نیک به قول لادن اونجا که مغازه نداره اگه آدم یه دفعه ضعف کنه چی
توی مسیر تا گفتگو تمدن ها با بابا داشتم بحث میکردم اون سر چی سر ردبول
بابا میگفت به عنوان دپینگی میگیرنت سر جلسه رات نمیدن
ولی ما با خودمون بردیم خدارو شکر اتفاق خاصی پیش نیومد
سر جلسه حوزه شماره 8  صندلی من ردیف آخر
از دوستام فقط یک نفر اونجابود
110 سوال عمومی با 150 دقیقه وقت خیلی سخت بود
70 سوال تخصصی با 100 دقق وقت البته این به اون سختی نبود
آره من امروز کنکور دادم البته امید چندانی ندارم
ولی اگه قبول شم چی میشه
راستی امروز تولد بابا هم هست بابا جونم تولدت مبارک

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 21:50 توسط شیما |


سلام
فردا روز پدر فردا روز مرد
فردا روز مادرهای که پدر بودن
فردا روز خیلی بزرگی
فردا روز تشکر کردن از پدرهاست
برای زحمت های که کشیدن
برای کارهای که برای ما انجام دادن
هرچی بگم کم گفتم
کوچیکتر که بودم یعنی خیلی کوچیکتر
قبل از اینکه بابام بره سره کار منو میبرد پارک کنار خونه
بنده خدا بابام همیشه دیر میرسید
یادم حتی بک بار رفتم محل کار بابام  جای که بجز چند نفر
افراد خاص کسی رو راه نمیدادن
در کل با بابام خیلی راحتم خیلی خیلی هم دوسش دارم
از راه دور بابا رو میبوسم آخه مامان بابا دوتای رفتم مسافرت
انشاالله سفری خوبی داشته باشن
خیلی دوسشون دارم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 22:35 توسط شیما |


سلام
امشب شب آرزوهاست
سال گذشته فراموش کردم که آرزو کنم
اما امسال به تلافی سال های گذشته میخوام یه عالمه آرزو کنم
اول اینکه من طاقت دوری کسی رو ندارم اگه کسی قراره از این دنیا بره من هم برم
دوم اینکه پدر مادرم همیشه پیشم باشن مث همیشه
سوم اینکه همه مردم احساس خوشبختی بکنن
چهارم ابنکه داداشم و دو تا خواهرام خوشبخت بشن
پنچم اینکه دانشگاه قبول شم
ششم اینکه کار گلخونه لیلا درست بشه (بااینکه باهاش قهرم ولی خوب خواهرمه)

اون های که نمیدونستین امشب شب آرزو هاست و با خواندن این مطالب فهمیدید منو فراموش نکنید

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 22:23 توسط شیما |


تو کیستی

که هر روز

از قاب آیینه

نگاه مبهوتت را

به رویم می پاشی

و به سلامی از روی عادت

آشنایم می کنی

 

نمی شناسمت!

 

می گوید نگاه تو ام

مدت ها پیش

همراه گام های رهگذری

قدم زنان در کوچه ای

تاریک و خیس

روانه شدم

 

فراموش شدم



شیما

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 21:36 توسط شیما |


دیشب که روی تختش دراز می کشید

چشماشو بست

دستاشو بهم گره کرد

از ته دل آرزو کرد دیگه فردا صبح رو نبینه!

.

.

چشماشو باز کرد

صبح شده بود

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:29 توسط شیما |


من نمي‌گويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

چون خورشيد باش

تا تواني،

پاك، روشن،

مثل باران،

مثل مرواريد باش

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:3 توسط شیما |


سلام
امروز روز مادر امروز روز زن
تاحالا شده از مامانتون یه تشکر درست حسابی کنید
نمیدونم شاید شما این کار رو کردید ولی من این کار رو نکردم
من مامانم رو خیلی دوست دارم اما نمیدونم چه جوری بهش بگم
خیلی وقت ها شده که با مامانم دعوا کردم ولی از ته دل نبوده 
کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم
کاش همیشه همون بچه ته تقاری میموندم
کاش میتونستم بگم چقدر صدات رو دوست دارم
کاش میتونستم بگم اگه نباشی من هم نیستم
کاش میتونستم ...........................

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:37 توسط شیما |


سلام
وای خدای من چقدر هوا گرمه تازه ساعت2 بعدازظهر هم که میشه برق ها میره فکر کنم توی مرداد از آسمون

آتیش بباره .

از یکشنبه کارورزیم رو شروع کردم اتاق 02 حوزه مشاغل از صبح ساعت 8 میرم تا ساعت 1 بعضی اوقات هم

2 از همون اول هم شروع میکنم به کار کردن کارم سخته باید مالیات ها رو وارد سیستم کنم درآمد قطعی

روبدست بیارم و بعد از 5 ساعت کار باید بیام سر خیابون تا ماشین بگیرم و تازه مشکل اصلی من شروع مشه

توی این آفتاب که که فکر کنم تخم مرغ هم نیمرو میشه باید 30 دقیقه وایستم تا یه تاکسی خالی پیدا بشه

آخه
یعد هم جناب راننده ناز میکنه و میگه دخترم مسیرتون دوره (آخه مسیر به سر راستی کجاش دوره)

بعضی وقت هاهم باید 2 مسیر ماشین بگیرم و بعد از کلی مشکلات که میرسم خونه دلم میخواد برم زیر کولر

یا دوش میبینم که به به نه آب داریم نه برق به نظر شما چرا انقدر من بدشانسم

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:48 توسط شیما |


اين روزها مثل بادي پريشان احوال،

از روي خاطرات ترك خورده مي‌گذرم

و نمي‌دانم در كدام سوي كوير است

كه هنوز سرگردانم

صدايم را كسي نمي‌شنود

و شب‌ها مهتاب است كه در تنهايي

برايم لالايي مي‌خواند

 

اين روزها سرم پر از ابهام است

احساسم شده است يك علامت سوال بزرگ

عقلم علامت تعجب

زبانم سه نقطه

و دلم در پرانتز حريمش، حرمتش را حفظ مي‌كند

 

اين روزها، نه! اين شب‌ها

حوالي خواب‌هايم باراني است

با هر تكه ابري، قطره باراني مي‌شوم

تا از آسمان دلم بر روي اين كوير خشكيده ببارم

تا شايد روزي جوانه عشق از اين خاك برويد

بي هيچ ترسي از هر احساس تنهايي

 

اين روزها قاصدك‌ها زياد خوش خبر نيستند

براي همين مدام خودشان را قايم مي‌كنند

و پروانه‌ها زياد دلشان شاد نيست

براي همين در تنهايي مي‌گريند

 

اين روزها دلم براي دريا تنگ مي‌شود

با چشماني بسته به موج‌ها سلام مي‌كنم

و براي ماهي‌ها دست تكان مي‌دهم

براي فانوس خيس دريايي آرزوي سلامتي دارم

 

اين روزها اعتراف مي‌كنم دل‌تنگم

همه دل‌تنگي‌ام را با سرانگشتان احساسم

بر صفحه آبي آسمان حك مي‌كنم

بعد آن تكه از آسمان را در پنهان‌ترين

جاي قلبم مخفي مي‌كنم

مبادا چشم نامحرمي حُرمت دلم را بشكند

تا حريم اين دل شكسته حفظ شود

 

اين روزها وقتي شعري مي‌خوانم

چشمانم برق مي‌زند

روزي شاعري برايم گفت

پرنده بي‌بال هم مي‌پرد!

و من ديدم چقدر دلم هواي پريدن دارد

 

اين روزها دلم براي دوست داشتن مي‌سوزد

وقتي كسي مرا براي ت م ل ك بخواهد

دلم مي‌لرزد

صدايم مي‌گيرد

و نبض لحظه‌هايم به تندي مي‌زند

ن ي ا ز به دوستي رازي است كه به ت م ل ك نبايد فروختش!

 

اين روزها كسي گم شده است

در ميان ستاره‌ها، در آغوش مهتاب

در هنگامه بوسه باران آسمان...

تنها ماندنِ نجابت يك نگاه سخت است

 

اين روزها دوستان غريب شده‌اند

و غريبه‌ها اداي دوستي درمي‌آورند

اما من با كدامين واژه بگويم

دوستي عطر آشنايي است ديرينه

كه هيچ غريبه‌اي را در اين خلوتكده راهي نيست

و دوستي پاك است و پر از نگاه آشنا

مثل دوستيمان با خدا

 

اين روزها هر لحظه با خداي مهربان نجوا مي‌كنم

و در لحظات پاك نيايش

براي آرزوهاي خوب همه دعا مي‌كنم

براي لحظات دلتنگي و بي‌قراري اين روزهايم

به پرنده‌ها مي‌گويم .........................

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 21:7 توسط شیما |


دوست داشتم موشکی داشتم

سرش به سوی اسمان

که هیچ وقت برنمی گشت

و در ان بهبوحه ی فراموشی

کسی منتظر ان نبود

و به ان نگاه نمی کرد

و من تنهای تنها

فقط برای سرگرمی

وبرای دل خودم

به ان نگاه می کردم

دوست داشتم می امدی

هم زمان با صعود آن موشک

که هیچ کس منتظرش نبود

و هیچ کس حتی به اوج گرفتنش امید نداشت

ومن برای اینکه با پرندگان اشتباه نشود

روی بالهای آن خط قرمزی کشیدم ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:43 توسط شیما |


ســــــــــــــــلام

امروز اولین امتحان آخرین سال تحصیلیم رو دادم

امتحاناتم تا ۱۳ خرداد ادامه داره  بعد از آخرین امتحانم میخوام برم یه بوم بخرم میخوام

دوباره نقاشی بکشم حدودا یه سالی میشه که دستم نه به پالت خوده نه به پایم که

بخوام بازش کنم

از ۱ تیر هم میرم کارآمزی قرار شده برم توی اداره دارای

خوشحالم که امسال داره تموم میشه

به امید آینده ای روشــــــــــــــــن

آینده ای مثل آبنـــــــــــــــــــــــــه

مثل آب

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:8 توسط شیما |


دل من حالش خوشه
اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ می شه
گاهی می ترسم بمیره
اما بازم به خودش میاد و سو سو می زنه
باز حیاط خلوت سینم رو جارو می زنه
می گمش تا کی میخوای عاشق بشیو و بشکنی
به روی خودش نمیاره می پرسه با منی
با کیم با توی عاشق پیشه ی سر به هوا
با توی دیوونه ی در به در بی سر و پا

با تو که هر چی دارم می کشم از دست تو ای
با تو که هر جا میرم مسیر دربست توه
کی میخوای دست از سر ابروی من برداری
کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بزاری
کی میخوای بزرگ بشی
سنگین بشینی سر جات
سر به را ه بشیو و دنیا رو نزاری زیر پات

دل من حالش خوشه
اصلا بلد نیست بگیره
ولی خیلی تنگ می شه
گاهی می ترسم بمیره

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:16 توسط شیما |


از خیلی خوب به خیلی بد

خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد

 

آفتاب...تبدیل شد به سایه،به باران

شور وشوق...تبدیل شد  به لذت،به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن ِ سرودهای غم انگیز

خیلی زود

 

با " تا ابد" شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت

و " مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به " جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر"

خیلی زود

 

خیلی خوب...زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود

اگر هیچکس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب،خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد

خیلی زود

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:33 توسط شیما |


نگران هیچ کس نیستم
حتی
تو که چمدانت را بسته ای
دیگر می دانم
خورشید
برای همیشه غروب نمی کند
و سنجابها
تنها برای پایین آمدن
از درخت بالا می روند
من از عطر ِآهسته هوا می فهمم، تو باید تازگی ها ،از اینجا گذشته باشی
اهل کجایی که وقتی به آسمان نگاه می کنی
گریه امانت نمی دهد؟!
دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد، باشد...
من عاشقم و گناهم این است
...گاهی میان مردم ،در ازدحام شهر
غیر از تو ،هر چه هست فراموش می کنم ...
آری ، تو آن که طلبد آنی
اما
افسوس!
دیری ست کان کبوتر خون آلود ،
جویای برج گمشده جادو،
پرواز کرده است...
همواره چون من،نه؛فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن،ولی در هیچ سویت محرمی نیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:12 توسط شیما |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

nofooz.com
فروشگاه اینترنتی
تنها عشق من
بندرعباس
300 the movie
گارم زنگی
شهاب اسمانی
عشق درآكولا
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

شهریور 1387

مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385



پیوندها

هستی ام زیگرات
چرندیات
اسیر شب
باران بهاری0شیما
من بی تو هیچ ام!!
ساده ام مثل سایه امیر
کلبه تنهایی من...........ملیحه
چرندیات یک روانی(ایمان)
پسر خدا(مرلین)
محمد تنها شدم
پوریا
امیر
مملکت گل و بلبل...........(مسعود )
آموزش کامپیوتر و اینترنت.....(محمد رضا بهاری نژاد)
مرا با خاطراتم تنها بگذار
تنهاترازسکوت..(..میثم)
تمام دار ندار اینجانب. محمد حسین
آلاچیق عشق(امیر)
دخترکـــــــ تنها
دغدغه های امروزی
یار دبستانی
کوچه ی دلتنگی ها
اشک تنهایی عشق
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin