اولین وبلاگم
بدون شرح
هم که آدمی که ضریب هوشیش آمده روی 6 و رفته توی کما یا یه آدمی که نمیدونه داره زندگی میکنه یا نه اتفاق های عجیبی دور برم افتاده نمیدونم باور کنم یا نه نمیدونم از کما بیرون میام یا نه یا این خواب زمستونی لعنتی تموم میشه یا نه برای عوض شدن روحیه نمیدونم باید چکار کنم شاید گذر زمان همه چیز رو حل کنه تصمیم نداشتم به این زودی ها برم آرایشگاه آخه عزادار روح عزیزم بودم و عزادار احساس و غرورم بودم ولی خوب عروسی دختر عمو بود و من مجبور بودم ابرو ها افتضاح باریک شده اصلا دوست نداشتم این جوری باشه ولی خوب بقیه میگن بهت میاد پنجشنبه رفتم عروسی مزگان عروسی خوش نگذشت ولی خودش خیلی خوشگل شده بود پ.ن1 ترانه جون نمیتونم برات کامنت بذارم هر چی دارم میرم جلو تر داره سخت تر میشه یا من سخت میبینمش یا نمیدونم ..........سخت خیلی سخت سخت تر از سخت هم هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بد تر از بد هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش میشد آینده رو پیشبینی کنی که اگه قراره اتفاق بدی بافته جلوش رو بگیریم یا اصلا این راه رو نریم ولی تقدیر سرنوشت یا نمیدونم بعضی ها میگن اسمش پیشونی میگن پیشونی ما رو کجا میشونی یه دفعه میبینی یکی از عالم غیب ظاهر میشه و تمام خوشی هات رو میگیره تمام خوشبختیت رو تمام دار و ندارت رو دوباره از اول بی چیز تر از قبل + چشمی خون فقط گریه و گریه و گریه ولی زندگی یعنی همین فقط سختی و سختی تازه اگه یه خورده خوش باشی بعدا از دماغ در میارنش همچین تلافیش رو سرت در میاره که حد و اندازه نداره آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه مشکلی هست ............. بعدا به ت میگم............ فقط کاش دیر نشده باشه ..........ولی هر وقت بگی دیره پ.ن.1 امشب حنابندون مزگان همبازی دوران بچگی یادش بخیر من نرفتم ولی بابا رفت فردا شب هم عروسیشه انشالله خوشبخت بشه نوشته شیما کدوم آرایشگاه میری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهش میگم برا هر کاری یه جا میرم ابرو : لی لی "آرشینوس " تهران" کوتاهی مو : باران برای میکاپ هم " سبز پوش لی لی و چهرپردازان و حورپری بعد بهش میگم برا چی پرسیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جواب میده میگ چرا آرایشگاه لیلا نمیری همچین کش امدم که نگو آخه بچه خوب تو خوابت نمیاد بگو خوابم نمیاد بیا اس بازی نه اینکه بعدش هر چی اس ام اس بدم جواب ندی من و بد خواب کردی خودت گرفتی خوابیدی من الان خوابم میاد ولی خوابم نمیبره مامانم تعجب کرده این موقع صبح بیدارم راستی چرا تو هیچ اخباری راجب به زلزله های بندر و خرابی هاش و ترس مردم بندرعباس که یه شب 90%مردم بیرون از خونه هاشون بودن چیزی نگفت چرا اون شب آتش نشانی نیرو انتطامی آماده باش کامل بودن .چرا هیچ کس از ترس مردم حرفی نزد چرااااااااااااااااااااااااااا؟ حتی دیوار سیتی سنتر هم خراب شده در پشتیش رو بستن دیشب ساعت های 10.30 11 شب بود که فواد زنگ زد خونه و گفت امشب از خونه برین بیرون خونه نباشین مامان داشت فیلم شبکه 1 رو نگاه میکرد که زیر نویس کردن زلزله قابل پیشبینی نیست ولی احتیاط کنید ما تا این رو دیدیم گفتیم میریم توی شهر یه دوری میزنیم و میایم وای باورتون نمیشه پارک ها که هیچکدوم جا نداشتن حتی کنار خیابون ها هم چادر زده بودن ما هم برگشتیم چادر و یه سری لوازم دیگه رو برداشتیم و رفتیم دنبال فواد و نرگس بعد از کلی دنبال جا گشتن رفتیم پارک کنار نیرو هوایی چادر زدیم و از ساعت 2 به بعد همه منتظر زلزله بودن من از بس خسته بودم یه کوچولو خوابیدم هنوز 20 دقیقه نشده بود که پریدم از خواب داشتم خواب زلزله رو میدیدم تا 5 توی پارک بودیم ولی خوب هوا هم شرجی زیادی داشت هم با اینکه پتو داشتیم ولی داشتیم یخ میزدیم برگشتیم خونه این دفعه شایعه زلزله بود ولی من اصلا دوست ندارم زیر آوار بمونم و اینجوری بمیرم نمیدونم حکمت این زلزله های پشت سرم هم چیه چهارشنبه صبح که زلزله اول بود ساعت 2.57 پنجشنبه صبح ساعت2.46 جمعه صبح ساعت 3.26 نمیدونم چی بگن سال گذشته هم همین موقع های سال بود که زلزلهای پشت سر هم امد دیشب من یه مهمونی دعوت بودم خیلی خوش گذشت توی مهمونی یه دفعه ترانس برق ترکید و برق ها رفت همه داشتن راجب به زلزله حرف میزدن همه میگفتن که امشب هم زلزله میاد وقتی هم داشتم برمیگشتم خونه از سمت دریا امدیم دیدم بییشتر مردم کنار ساحل پارک غدیر چادر زدن و گرفتن خوابیدن آخه شما بگین میشه زلزله رو پیشبینی کرد باز هم زلزله باز هم ترس ساعت 2 .57 صبح . نمیدونم چه جوری بیدار شدم فقط صدای خیلی وحشتناکی می ام با صدای جیغ مامان لیلا و لادن صدای بابا که گفت خراب شد ریخت خیلی وحشتناک بود 40 ستون بدنم داشت میلرزید فکر کردم تموم شد نمیدونستم باید به چی فکر کنم ذهنم کار نمیکرد . دویدم سمت در خونه بعد هم توی کوچه همسایه ها هم یکی یکی می امدن بیرون عجیب بود تا حالا زلزله به این وحشتناکی ندیده بودم شاید شما بگید فقط4.9 ریشتر بود ولی چون لرزش 6 کیلومتری زمین بود خیلی بیشتر نشون میداد تازه مرکزش هم خود بندر بود چند دقیقه از زلزله گدشته بود تلفن ها نمیگرفت خط ها قاطی کرده بودن تحمل نداشتیم سوار ماشین شدیم رفیم سمت خونه فواد از روز هم خیابون ها شلوغ تر بود ترافک بی حد اندازه بود . فواد و نرگس رو سوار ماشین کردیم و رفتیم سمت خونه مامان نرگس اونجا هم همه حالشون خوب بود ساعت 4 صبح بود که از اونا خدا فظی کردیم و رفتیم توی شهر یه دوری زدیم تمام ملت توی پارک ها و کنار دریا بودن خیلی ترسناک بود حالا خوبه خونه ما ویلایه ولی خوب فواد طبقه اول هستن از دیشب افسردگی گرفتم خیلی ترسناک بود ساعت 5 باز یه زلزله دیگه امد وقتی برگشتم خونه لامپ ها رو روشن کردیم دیدیم که یکی از بلند گوهای tv افتاده توی این چندروزه تبدیل شدم به کوزت توی این چند روز یه حال اساسی دادام به مامانم مخصوصا امروز که افتادم به جون اشپزخونه ش کلی سابدم و سابیده شدم بعدش کلی کمر درد داشتم دیگه یه شال خوشگل سورمه ای خردیم وقتی میپوشمش خودم کلی حال میکنم دیگه آها اون روز صبح رفتم بازار روز برا مامانم خرید وای خودمم خندم گرفته بود مثل این خانم های خونه تا حالا میوه و سبزی نخریده بودم اون هم به این مقدار زیاد چند روز پیش رفته بودیم کنار دریا من و مهرناز و کتی خیلی خوش گذشت مهرناز رفته بود تو آب و موج های که ازش میگذشت و میشمرد میگفت اگه ۷ تا موج از پات بگدره برات خواستگار میاد کتی هم میگفت فبول نیست ۷ تا موج و یه خواستگار اگه راست میگه یه موج ۷ تا خواستگار وای ملتی که کنار ما بودن مرده بودن از خنده حتما پیش خودشون فکر کردن ما چند سالمونه و دلشون برامون سوخته یا یه تختمون کمه اون روز هم مهرناز حسابی خیسمون کرد دیگه در کل حالم خوبه ۸۸.۸.۸ جمعه ۴ تا ۸ کنار هم چه روز قشنگی هوا هم یه خورده ابریه از دیروز تا حالا شدم کوزت صبح هم شده بودم ور دست بابا اون میگفت من انجام میدادم شدم پسر خونه البته از بچگی همینطور بوده وقتی میخواست لاستیک ماشین عوض کنه یا چیزی رو تعمیر کنه خودم وردستش بودم امروز عصر هم میخوام برم بیرون کجا و با کیش رو هنوز نمیدونم هنوز هماهنگ نکردم روز بدی نداشتم ولی یه چیزی رو دلم سنگینی میکنه دوست دارم زار بزنم نمیدونم آهنگ این وبلاگی هم که باز کردم با حال من انگار دست به دست هم دادن تا بیشتر دلم بگیر http://vyona.blogfa.com/ این آدرس وبلاگی که الان بازه دوست ندارم وبلاگه رو ببندم آهنگش رو دست دارم هر چند غمگینه آه خدایا چرا بنده هات رو اینهمه مغرور آفریدی چرا کاش میتونستم همه چرا ها رو بدون سانسور بنویسم خدایا من یه خوشی طولانی میخوام نه لحظه ای دلم خندیدن از ته دل بدون استرس میخواد دلم یه عالمه شکلات میخواد بقه هم هی نگن نخور جوش میزنی دلم یه تنهای موقتی میخواد حداقل ۱ روز شاید بهتره بگم آرامش میخوام کاش میشود نگهش داشت کاش میشود به زمان بگی وایسا دیگه از این جلو تر نرو هر روز به اتفاق تازه هر روز افراد تازه معنی واقعی زندگی لذت بردن از تمام دقیقه هاش یعنی خندیدن از ته دل دلم یه خوشحالی طولانی میخواد دلم میخواد یه مدت کوتاه حتی یکی دو روز به هیچ چیز فکر نکنم فقط خودم خودم خودم باشم یه جای آروم بدون موبایل بدون اس ام اس بدون هیچ چیزی بستی هم باشه چون خیلی دوست دارم پ.ن.۱.ساعت ۸ شبه از یونی تا خونه پیاده امدم توی مسیر به یه عامه چیرها قشنگ فکر کردم از اینکه گوشیم هنگ کرده بود و نه زنگ میخورد نه میشود زنگ زد به اینکه وقتی رسیدم خونه برم توی فیس بوک وقتی رسیدم خونه در یخچال رو باز کنم بشم جارو برقی باور کنید حتی به نوشتن این کلمه ها هم فکر کردم رسیدم در خونه زنگ در خونه رو زدم یه بار وای هیچ کس خونه نیست نشستم در خونه توی همون مدتی که در خونه نشتم تمام همسایه ها رد شدن همه هم کلی تعارف کردن که برم خونشون نه مرسی دستتون در نکنه زنگ زدم الان میان (چه کار سختی) مامانیا هم امدن خونه امدم بشینم پشت کامپوتر دیدم ای جان روشن نمیشه الان هم پشت لبتابم که روش فیلتر شکن نداره و فیس بوک بی فیس بوک از دیروز صبح یه کم گلو درد و سر درد داشتم برای اینکه بیشتر نشه گفتم بعدازظهر میرم دکتر چون اصلا حال مریضی تو جا افتادن رو نداشتم رفتم دکتر که ای کاش نمیرفتم تا همچین صحنه های رو ببینم میخوا ستم همونجا فقط زار بزنم مطب به اون کوچیکی اینهمه جمعیت و این همه مریض بد حال وقتی خودم رو با بقیه مقایسه کردم یه خودم گفتم شیما تو اینجا چکار میکنی وقتی نوبتم شد رفتم تو اتاق دکتر هنوز روی صندلی نشته بودم که زن و شوهری رو آوردن تو از دست جفتشون خون میومد ; نمیدونم چرا ؟؟ من کلا وقتی خون میبینم دلم ضعف میکنه نزدیک بود من هم همونجا روی زمین بشینم ولو شم نمیدونم چرا بعضی آدم ها دست به همچین کارای میزنن چرا ......... امید به آن روز که جوان های ما هیچ کدومشون هیچ مشکلی نداشته باشن و همه از زندگی لذت ببرن فقط خدایا شکرت پ.ن.1 چند روز پیش ه با چند نفر که نمیدونستن من چند سالمه نشسته بودیم ازم پرسیدن شما چند سالتونه گفتم حدس بزنید هیچ کس زیر 20 نگفت ;( پ.ن.2 فریده بلوچی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 1992 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باور کنم یا نه پ.ن.3 فیس بوک خدا را می شناسم من داستانی را که همه ی ایرانیان از کودکی در کتاب مولانا به یاد داشتند ، همای به گونه ای سروده بود که گویا چوپان کوه های تالش با خدایش سخن می گفت. پ.ن.1 دیشب عروسی مهدیه بود خبلی خوش گذشت .عروسی شمالی ها و بندری ها جالب بود با نیلوفر کلی رقصیدم هنوز پاهام درد میکنه دیشب یه لباس دکلته مشکی کوتاه پوشیدم خیلی خوشگل شده بودم (خودم نگم پس کی بگه ) در کلی دیشب خیلی خوب بود از همون اولش تا آخرش که در تاریکی چشمهایم می درخشید را خاموش کردی
تا من باز هم گمراه شوم
چه بی پروا به تلخی چشمهای من شبیخون زدی
این رسم مهمانی نبود دیروز شراب تلخ می خواهم كه مرد افكن بود
زورش و لیكن خنده میاید بدین بازوی بی زورش سلام پاییز هم امد . هوا هم بهتر شده
مخصوصا شبا روز اول مهر همون ساعتی که مدرسه ها
تعطیل میشن دقیقا سر رسالت بودم خوب 3 تا مدرسه
آخرم (هرسال یک جا بودم به خاطر وسواس مامان) توی اون خیابون
بود . نمیدونم شانس من بود که این همه پشت چراغ قرمز
ایستادیم که منو برد دقیقا به همون سال ها درسته 2 سال بیشتر نیست که درسم تموم
شده ولی خوب دلم تنگ شده البته نه برای درس خوندن سر صف
ایستادن و امتحان و ..... برای دوستام تنگ شده مخوصا دوم
دبیرستان که بودم یادش بخیر دیشب هم رفتم آرایشگاه ابرو هام رو
برداشتم دفعه اولی بود میرفتم این آرایشگاه اسم آنسه بود
خیلی قیافم عوض شده دقیقا وقتی فکر میکنی یه چیزی رو بدست
آوردی اون رو از دست دادی و برعکسش وقتی یه چیزی رو از دست میدی
اون رو بدس آوردی کتابی که بازش کردم بسته شد 418 تا
ورق خود تا به پایانش رسید کتاب عجیبی بود بعضی صفحه ها سفید
بعضی فقط 5 خط وبعضی صفحه ها 480 خط بود خیلی
از جاهای کتاب حدودا 50 صفحش سفید بود البته توی همون سفیدی ها یه جاهایش خط
خطی شده بود که کار کودک درونم بود ولی هنوز آخر کتاب معلوم نیست خدایا چنان کن سرانجام کار که تو
خوشنود باشی و ما رستگار
به تازگی شبنم و طراوت حسن یوسف من تا شقایق هست دلم را به اطلسی ها نمی بندم من سبز کویر را دیدم به زیبایی بهار چشم نمی دوزم راه خورشید را پیدا کردم به خاکی جاده ها بار سفر نمی بیندم پرواز را بی بال و پر آموختم به آسمان پر نمی گیرم من تو را پیدا کردم به واژه های آدمک ها دل نمی بندم . .. --- سلام هیچ اتفاق خاصی نافتاده دلتنگی ها هم که دیگه جزئ از وجودم شده چیز تازهای نیست ماه رمضون هم تموم شد البته نمیدونم چرا امسال وقتی از جلو این آشپز خونه ها رد میشودیم اینقدر شلوغ بود . فردا هم میخوام برم کانون زبان ثبت نام کنم البته امیدوارم این دفعه وسط کار جا نزنم. کاش مردم بندرعباس هم یه کم به خودشون میومدن ولی خوب شهر ۷۲ ملت از این بهتر نمیشه نمیدونم چرا بعد از انتخابات انقدر استرس دارم نمیدونم چرا جدیدن اینقدر ترسو شدم وقتی سوار یه ماشین بشم که تا جای که میخوام برم ۱۰۰ بار از ماشین پیاده میشم و سوار یه ماشین دیگه میشم اگه سوار همون ماشین هم بمونم مجبورم به یکی زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم تا از اون ماشین پیاده شم شب و روزش خیلی فرق نمیکنه دیگه اعتمادم رو نسب به همه از دست دادم چند وقتی بود به هر کسی که میرسیدم ازش میپرسیدم دوست داری برگردی به دوران بچگیت همه هم میگفتن آره هر کس هم دلیل خاص خودش رو داشت دیشب از یکی دوستام ژرسیدم گفتم حاضری برگردی به دوران بچگیت بهم گفت حتی حاضر نیستم برگردم به ۲۰ روز پیش چه برسه به چند سال پیش البته هر کس نظر خواص خودش رو داره دیگه اینکه دیروز خیلی خوب بود شاید یگی از بهترین و قشنگ ترین روزهای زندگیم راستی دیروز رفتم شانار و از اون لواشک خشمزهاش گرفتم خیلی مزه داد جاتون خالی خوشحالم بین بد و بدتر گیر بد افتادم البته بد هم اونقدر بد نیست چند شب پیش یه خوابی دیدم که باعث شد این پست رو بنویسم من پدر بزرگ هام رو ندیدم یعنی قبل از اینکه من به دنیا بیام فوت شدند میمونه مادربزرگ هام مادر مامانم که ما بهش میگفتیم دایه خیلی مهربون بود با اینکه بچه بودم اون هم فوت کرد ولی هنوز ازش کلی خاطره دارم یادم همیشه دست منو پسرخالم وحید رو میگرفت میبرد بیرون کلی بهمون خوش میگذشت هرچند که الان جفتشون نیستند وحید هم چند ماه قبل از مادربزرگم تصادف کرد و فوت شد مادر بابام هم بهش میگفتیم بی بی هر وقت میرفتم پیشش دست میکرد تو جیبش و کلی خوردنی میداد بهم این مادر بزرگم هم زود از پیش ما رفت اون موقع فکر کنم ۹ یا ۱۰ سالم بیشتر نبود به هر حال بگذریم پریشب خواب مامان بابام رو دیدم توی زمان حال یعنی انگار فوت نشده فقط یه چند سالی ما ندیدیمش . رفتم پیشش و بغلش کردم بوسیدمش بهش گفتم بی بی من شیمام بهم گفت چقدر بزرگ شدی حس خیلی خوبی بود برای من که نه پدربزرگ دارم نه مادر بزرگ بعضی وقت ها برای بعضی از دوستام که پدر بزرگ و مادر بزرگشون زنده هستن قدرشون رو نمیدونن تاسف میخورم یعنی اصلا توجه ای نمیکنن و بعضی وقت ها هم ازشون بی احترامی هم میبینیم اگه پدربزرگ و مادر بزرگتون در قید حیات هستن قدرشون رو بدونید بهترم تقریبا میشه گفت با خودم کنار امدم توی این چند روز اتفاق خاصی نافتاده فقط اینکه انتخاب واحد کردیم از شنبه هم کلاسامون شروع میشه روزی که رفتیم بانک که جیب دانشگاه رو پر کنیم خیلی از بچه ها رو دیدیم همون ۳ ساعتی که توی بانک الاف شدیدم کلی خندیدیم از پس دوستاب باحال دارم وقتی میبینمشون روحیم عوض میشه دیشب هم فواد با خانمش امدن خونه ما خیلی خوش گذشت من داداشم رو خیلی دوست دارم از بس مهربون دیگه اینکه خالم امروز آش داره از صبح تا الان نرفتم ولی الان میخوام برم دیگ هم بزنم برا شما هم دعا میکنم قول میدم دلم شکسته . میخوام بگم دلم رو شکوندن میخوام بگم خیلی وقته چشام خیسه میخوام بگم زندگی برام سخته مگه من چی خواستم ازت نمیتونی یه نگاه به این بندت کنی نمیخوای ببینی داغون شده من که به جز تو کسی رو ندارم . چرا گفتی هر چی تو قنوت ازم بخواین بهتون میدم پس چرا نمیدی خدایا ناراحتم خستم از چیز از همه کس خدایا چرا غم میدی صبر نمیدی . چرا عشق میدی معشوق نمیدی خدایا میخوام داد بزنم بگم خستم از همه چیز از این زندگی لعنتی خدایا سرم داره میترکه . خودت بگو من چند سالمه بگو بیشتر از 18 سال و6 ماه سنمه اگه بیشتر بگو آخه خودت بگو توی سن آدم اینقدر تحمل داره خودت بگو من خستم دیگه نمیخوام باشم . آه خدایا چرا شیما چرا؟ چرا من چرا نمیخوام کسی راجب به این پست برام کامنت بزاره امروز پنجشنبه 12 / 6/ 88 از هفته آینده قراره کلاسامون شروع بشه حس خوبی دارم از اینکه دوباره با بچه های توی حیاط دانشگاه مسخرمون میشینیم و میخندیم و از هر دری صحبت میکنیم ولی خوب میخوام این ترم بشینم بخونم دیگه تا اینجا هر چی خوردم وخوابیدم کافیه یادش بخیر (انگار چند سال پیشه) وقتی دانش آموز بودم اصلا دوست نداشتم مدرسه ها باز بشن تقریبا اون موقع تابستون برای من 2 ماه بود از اول شهریور استرس اول مهر رو داشتم یعنی الکی 1 ماه خودم رو خراب میکردم ولی الان حاضرم تمام سختی های دوران مدرسه رو تحمل کنم تمام اون چیزهای رو که بدست آوردم رو بدم تا دوباره برگردم به همون موقع منظورم دوره دبستان چقدر دلم برای اون موقع تنگ شده برای گیلدا . مرضیه . صفیه .سحر .ساناز خیلی وقته ندیدمشون 6 ساله الان هر کدومشون توی یه شهر دیگه هستن چقدر دلم برای بازی کردن توی لاین 231 تنگ شده چقدر دلم برای قدم زدن توی اون همه درخت توی مدرسه تنگ شده کاش میشد برگشت به اون موقع . نمیدونم اگه الان دوستام رو ببینم میشناسم یا نه . ولی دوران بچگی خیلی قشنگی داشتم کاش میشد برگشت . تصمیم های بزرگی گرفتم مهمترینشون هم بدست آوردن آرامش . میخوام زندگی کنم و لذت ببرم
![]()
![]()
کلی لذت بردم از آدما
از ماشینا از هوا خوب و نسیم خنک![]()
![]()
و ایمیلم رو باز کنم![]()
دوبار
۳ بار![]()
با همون کیف و جزو و مجله جدول
من هی می گفتم![]()
زدحال از هر طرف![]()
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
دلم دید و چشمم می گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست ،زیباست ،زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می گوید
آن قد که زشتی گوناگون است ،هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ، زشت است ، زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
وهیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم ها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دل و چشمم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
و من همیشه یک آرزو دارم
با همین دل
و چشمهایم
همیشه
كه تا یكدم بیاسایم ز دنیا و شر وشورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص آزای دل بشو از تلخ و از
شورش
بیاور می كه نتوان شد از مكر آسمان
ایمن
بلعب زهره جنگی و مریخ سلحشورش
كمند صید بهرامی بیفكن جام جم بردار
كه من پیمودم این نه بهرامست و نه
گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر نمایم
بشرط آنكه ننمائی بكج طبعان دل كورش
نظر كردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظر ها بود با
مورش
كمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ
| Design By : Night Skin |


